یکشنبه ۱۸ مارس ۲۰۱۲

نامه ای از راه دور...

0 comments
نامه ای از راه دور...

نامه ای از راه دووووورر... از آن نامه هائی که بايد آهسته گشودش... چون دل در آن پيچيده است

من می آیم... در نیمه های کارم، اما می آیم... دیگر در اینجا غریبی آزاری سخت است... دیگر نوارهایم از بس شنیده ام خش اقتاده است... از بس حافظ ام را خوانده ام برگ برگ شده... از بس گوشم را به راديو چسبانده ام تا صدای دور وطنم را از آن بشنوم، زنگ می زند... ديگر زبانم نمی گردد که جز به فارسی به زبان ديگری سخن بگويم... من می آیم تا خاکت را ای وطن ببویم... می آیم تا آرزوهای گمشده ام را در کوچه پس کوچه های محله مان؛ فاصله خانه تا مدرسه پیدا کنم...آرزوهایی که لای چارقد مادربزرگم بسته بودمش، که نبودم و رفت...راستی چارقدش راچه کردید؟

می آیم تا نقی سبیل، دربان مدرسه، به یاد بیاورد که دستم از ترکه های ناظم باد کرده بود...می آیم تا به تک تک دخترهای محله مان، که چقدر دوستشان داشتم، و حالا لابد خانمی شده اند، سلام بگویم...می آیم تا برایتان از غم سرد غریبی حکایتها بگویم... راست است که نویسنده ای نوشته بود سرد است آنجا که وطن نیست...

میخواهم از فرودگاه یکراست به خانه عموجان بروم و ببینم روی قوطی سیگار همایش، روزی که میرفتم چه نوشت؟ وقتی به من گفت: پسرجان ایرانی بمان... ميگويند آنجا کار نيست؛ من می آيم تا در کوچه بخوابم، رفتگر باشم خاک وطنم را جارو کنم... و اين را به هزار پادشاهی دور از آن خاک نمی دهم... می آیم تا دوباره در شب قتل، شله زرد پزان را ببینم و بوی شیرین آنرا به ریه هایم بکشم، از بوی ادویه مست شوم... می آیم تا حلوای عمه را گهواره کنم که خوب روغن بیاندازد و بعد رویش با دارچين بنویسم یا علی...

اینجا برایم بسیار شبها شام غریبان است... اما من شام غریبان مسجد محله خودمان را دوست دارم... راستی حسين آقا همانقدر صدايش خوب است وقتی مدح مولا می خواند؟

من می آیم... ميآيم و یکراست به زیرزمین خانه مان میروم... میخواهم جای دستهای کوچکم را روی دیوار پیدا کنم و شیشه های شربت آلبالو را ببینم و صندوقچه های مادر را...
من می آیم... و شب اول پشت بام خواهم خوابید...بی پشه بند...بگذار پشه هايتان مرا بزنند...دلم برای آنها هم تنگ است...ميخواهم خنکی لذت آور تشک آقاجون را با ملافه های سفيد امتحان کنم...ميخواهم خودم رخت خوابش را به کول بکشم و به پشت بام ببرم... میخواهم ستاره ها را از پشت بام کاهگلی که آب میدادیم و بوی تربت از آن بلند میشد بشمرم... ستاره ها را... باور کنید آنجا ستاره ها به زمین نزدیکتر است... من خیلی شبها، شما خواب بودید، آنها را با دست گرفتم...

راستی هنوز کاسه گلی هايمان هست؟ فيروزه ای ها... هنوز تابستانها يخ و سکنجبين توی آن می ريزيد؟ هنوز یاس های حياط مان بوی گیج کننده خودش را دارد؟ راستی حياط مان هنوز به اندازه دوتا جفتک چارکش هست؟ شب چهارشنبه سوری هنوز در حیاط بته آتش میزنید یا تو کوچه؟

من می آیم...دلم برای هفت ترقه لک زده است... مثل اینکه هزار سال است موقع سال تحويل با شما نبوده ام و تو را مادر نبوسیده ام... مثل اینکه میلیون ها سال است پدر از لای قرآن عیدی تا نخورده مرا بیرون نیاورده است... آه... من خودم را کجا پیدا کنم؟
من می آيم... اگر شده پیاده... دلم برای ايران خيلی تنگ است... شما نمی دانید... سرد است جایی که وطن نیست... نمی دانيد چقدر دور از وطن دلگيرم.
من می آيم...

یکشنبه ۴ مارس ۲۰۱۲

رضا شاه.. رضا شاه

12 comments

رضا شاه.. رضا شاه

امروز با اینکه شنبه بود و تعطیل، از بد شانسی مجبور شدم که به خاطره یک امرجنسی (Emergency) بروم سر کار...{میگم این Emergency رو وقتی‌ به فارسی می نویسیش چه باحال میشه... آدم دلش ميخواد همیشه این امرجنسی پیش بیاد... :) نه ه ه ه... شوخی‌ می‌کنم....}... خلاصه این ماجرای امرجنسی باعث شده بود که ما به یک سری وسایل ایمنی احتیاج پیدا کنیم که پیمانکار فعلی‌ اونها رو نداشت و مجبور شدیم از یک تولید کننده جدید تقاضای آن وسایل را کنیم... وقتی‌ که نماینده اون کمپانی اومد حین مذاکره متوجه شدم که این کمپانی از سال ۱۸۸۹ به این ‌ور داره این وسایل رو تولید میکنه... یعنی‌ از ۱۲۳ سال قبل تا الان... ۱۲۳ سال!!!!!!! یعنی‌ درست همان زمانی‌ که مردم ما با خر و گاو تو خیابانهای تهران پایتخت رفت و آمد میکردن و اون ملت بیچاره داشت در دوران قاجار و ناصرالدین شاه و مظفرالدین شاه و غیره سر و ته میکرد... پادشاهان هوسران و خائن و ترسويی که ۱۵۰ سال بر آن مملکت حکومت کردن و جز خفت و خواری و از دست دادن نصف بیشتر مملکت کاری نکردن و فقر و فلاکت و ریشه دواندن آخوند و اسلام و غیره هم مثل غده های سرطانی از همان زمانها شروع شد... تا.... تا آن رضا شاه بیچاره که آمد و بساط این همه خفت و خواری را یکباره برچید و آن کشور افتاد در مسیر ترقی‌ و رشد و شکوفائی... از خر و الاغ به ماشين و راه آهن، از مکتب و ملا به مدرسه و دانشگاه و... بقيه خدمات.... این را اینجا داشته باشيد....

نمیدانم کجا بود خواندم، یا این جمله از کی هست (هرچی‌ گشتم هم پیدا نکردم) که تاريخ و مردم اون مملکت به هر کس بیشتر بهش خدمت کنه بیشتر جفا میکنه (نقل به مضمون).... يک سرچ در مورد رضا شاه کردم يک چیز جالب دیگر هم پیدا کردم که نمیدانستم... و آنهم سرگذشت جنازه رضاشاه بود... خوب، رضاشاه در تبعيد و در ژوهانسبورگ افريقای جنوبی فوت می کند، سال ۱۳۲۳، آنموقع بنابه شرايط ايران جنازه نمی توانسته بيايد ايران؛ از جنوب افريقا جنازه را می برند شمال افريقا و شش سال آنجا در مصر می ماند تا سال ۱۳۲۹ که اوضاع ايران آرام می شود و باحترام جنازه به ايران برميگردد و در حوالی شهر ری در آرامگاه اختصاصی اش دفن می گردد... اين می ماند آنجا تا ۲۸ سال بعد، يعنی درست چند روز قبل از پيروزی آخوندها و در بيست و چهار بهمن شاه جنازه را ابتدا به لوس آنجلس، و بعد باز هم در يک دايره تاريخی جنازه به مصر و مسجد الرفاعی برميگردد..( آن آرامگاه اختصاصی هم همان روزها توسط خلخالی و بدست سپاه پاسداران با خاک يکسان شد و امروزه يک مدرسه دينی جايش ساخته اند... خلخالی و سپاه ميخواستند با آرامگاه فردوسی و تخت جمشيد هم همين معامله را بکنند که با مقاومت مردم و مخالفتهای ديگر ناکام ماندند).

يک طنز تلخ تاريخی ديگر هم هست و آن اينکه خود رضاشاه تا وقتی زنده بود يکبار بيشتر از ايران خارج نشد و آنهم سفر به ترکيه و ديدار با آتاتورک بود و سفر آخر هم که به ژوهانسبورگ... اما جنازه اش تمام دنيا را گشت!!!

آرامگاه رضاشاه که تخريب شد

برگشت به داستان رضاشاه.... با اوصاف فوق؛ یعنی‌ تا حالا چهار بار این جنازه بیچاره جابجا شده، که حالا هم معلوم نیست کی‌ و کجا دوباره به وطن برگردد یا نه.... می‌بینید؟ کسی‌ که از همه بیشتر به این آب و خاک خدمت کرد و تا جایی که حتی توی تلویزيون همین آخوندها هم لب به تحسین و تمجیدش گشودند، تاریخ و مردم آن مملکت با او اینجور رفتار کردند... بعنوان يک ناظر فقط ميشود گفت حيرت انگيزه و حيرت انگيزه و اسف باره و اسف بار.... بگذریم

همه اینها را که گفتم در اصل می خواستم يک ویدئو نشان تان بدهم...
توی سینما و تلویزیون ایران افراد زیادی نقش رضا شاه را در فيلمها و سريالها بازی‌ کرده اند، ولی‌ از آنهائی که من ديده ام از همه قشنگتر و ماندگارتر نقشی‌ بود که سعید راد در سریال زیبا و ماندگار "در چشم باد" بازی‌ کرد و در این ويدئوی خاص هم اوج زیبائی و توانمندی این هنرپیشه بزرگ را شاهد و رضا شاه واقعی‌ را احساس می‌کنیم....

اين ويدئو بازسازی يک حادثه تاريخی و واقعی ست که در نهم شهريور ماه ۱۳۲۰( ۳۱ اوت ۱۹۴۱) اتفاق افتاده است.... ارتش های کشورهای متجاوز انگلستان و شوروی از شمال و جنوب به ايران حمله؛ از مرزها عبور، و شروع به تصرف شهرهای مرزی کرده اند.... افسران بلند پايه ايرانی و افسران عالی رتبه ای که به دستور رضاشاه و شورای ستاد عالی جنگ برای هدايت واحدهای ارتش و مقاومت در برابر تجاوز خارجی تعيين شده بودند در يک اقدام خائنانه ( و يا مصلحتی) حکم به تسليم و تخليه پادگانها می دهند... رضا شاه پس از اطلاع از مرخص شدن سربازان از پادگانها ، اين عمل را يك خيانت بزرگ به وطن تلقی و همه اعضاي شورای ستاد عالي جنگ را به دفتر خود در كاخ سعد آباد فراخواند و در محوطه كاخ در برابر مقامات نظامی و غير نظامی ، سرلشكر احمد نخجوان، كفيل وزارت جنگ و سرتيپ علي رياضی كفيل ركن دوم ستاد ارتش(اطلاعات ارتش) را مسئول مرخص كردن خائنانه افراد پادگانها در برابر دشمن اعلام داشته و تا مي توانست با عصای خود آن دو را كتك زد... درجه هاي نظامی آنان را پاره كرد و به زندان فرستاد تا در دادگاه صحرائی زمان جنگ محاكمه و مجازات شوند.
رضا شاه سپس به جان ساير افسران ارشدی كه در آنجا بودند افتاد و همه را كتك زد، خائن خواند و گفت آن نان را كه اين ملت به شما داده تا از ايشان و وطن دفاع كنيد حرامتان باد.
رضا شاه همچنين درهمان لحظات در اندیشه روس ها و ارتش سرخ و تسویه حسابی ست که آنها بخاطر عقده های پيشين، وطن دوستی و باج ندادن به آنها و شايد هم پيمانی با آلمان نازی؛ از او در دل داشتند و اگر دستشان به او می رسيد چه معامله ای با او و خانواده‌اش می کردند...
تاريخ سرزمين مادری من پر است از چنين روزهای پرتنش و اسفباری که وطن پرستان و دلسوزان راستين خود را به ناحق مجازات کرده و تاوان آن را با نسلهای سوخته ای مانند ما پرداخته است... از اعماق تاريخ، تا اميرکبير و حمام فين، تا رضاشاه و جزيره موريس، تا مصدق و روستای احمدآباد، تا بهمن ۵۷ و تا اين روزهای سياه اندر سياه اندر سياه...
ويدئو، بازی زيبای سعيد راد، رضاشاه و اين لحظه تاريخی را با هم ببينيم:





يک ديدار اختصاصی از کاخ موزه سعدآباد

بسيار خوب... حالا که تا اينجا اومدين يک هديه خوشگل هم برای شما دارم... يک ديدار اختصاصی وعکسهای اختصاصی تر، از کاخ موزه سعدآباد و عکسهائی که دوست عزيزم "چوپون" از اونجا گرفته و برای من فرستاده (البته چوپون اسم مستعار ايشونه وگرنه کو تا به مقام چوپونی برسن ايشون... :)....

اين عکسها با دوربين FinePix S7000 گرفته شده اند و دقيقا سه سال پيش (يعنی ۴۷ روز ديگه ميشه سه سال، ۲۱ آوريل ۲۰۰۹ برای من فرستاده شده و نگهداری شده تا امروز که استفاده بشه و برای اولين بار منتشر...)... درود بر روح رضاشاه کبير و تشکر از دوست مهربان و باوفايم نازنين ترين چوپون دنيا...
برای ديدن عکسها با اندازه و کيفيت واقعی روی آنها کليک کنيد.
عکس اول از اتاق کار رضاشاه... ميز و صندلی و زيرسيگاری و.. تمام خاتم... عکس با کيفيت عالی و بسيار زيباست...


عکس دوم عکسی زيبا از ميز شام و اتاق غذاخوری


عکس سوم با اينکه کمی مات شده، ولی بسيار زيباست... قسمتی از چوب دستی( عصا يا تعليمی) و پوتين های آن مرد بزرگ که بقول دوستم با اينکه رضاشاه پوتين های زيادی داشته، ولی دوست دارم تصور کنم که با اين پوتين ها بعنوان شاه ايران بالا و پائين کشور را درنورديد و پايه ايران نوين امروز را گذاشت...


عکس چهارم از کلاه نظامی آن مرد بزرگ


عکس پنجم شنل نظامی آب رنگ و زيبای ايشان


عکس ششم پرتره ای از رضاشاه کبير که در کاخ نگهداری ميشه ( و خوشحال می شوم اگر کسی بتواند نام نقاش آن را متذکر بشه)


عکس هفتم از تخت خواب، گرچه رضاشاه دوست داشت و روی زمين در همان لحاف تشک معمولی می خوابيد..


عکس هشتم از ظرف نقره ای ۷۶ کيلوئی! ساخت فرانسه قرن ۱۹

عکس نهم از پرده اتاق کار و گل پرده تاج نشان و زيبای آن


و عکس دهم نشان و نام "پهلوی" بر سنگ مرمر و سردر که هنوز باقی و برای هميشه جاودان خواهد ماند.


بازهم از دوست نازنينم"چوپون" عزيز بخاطر عکسها سپاسگزار و متشکرم.

شنبه ۱۸ فوریهٔ ۲۰۱۲

آوازه خوان در خون

18 comments

شاهين نجفی
آوازه خوان در خون

به ياد فريدون فرخزاد



می خندیدی
اما تو چشات پر غم بود
همیشه واست یه قدم تا خوشبختی کم بود

درد یه ملت مثل یه غده تو سینه
و درک اینکه همیشه یکی توی کمینه

وتاریخ مث یه صفحه روبروت میاد
می خوای داد بزنی
اما صدات دیگه در نمیاد...

فری ولی خوب شد که امروز دیگه نیستی
نیستی و بدبختی وفلاکت رو ببینی

فری همه خودمونو فروختیم
کسی نیست اینجا
همه جانی وجاسوسن
یا کاسه لیس

شعر وطن مرد و امروز فقط یه شعاره
بی غیرتی امروز مرسومه
رو بورسه
رو کاره

خوب شد نیستی و ببینی چه خفتیه
امروز بی رگ و اخته شدن نعمتیه

تو رفتی و نیستی و ما رو همونطور رقصوندن
لژنشین ها هنوز نشستن و خون میخورن

فری تورو روح فروغ
دیگه بس کن
نخون
آخه صدات مث عذاب وجدانه واسمون

فری تورو روح فروغ
دیگه بس کن
نخون
آخه صدات مث عذاب وجدانه واسمون

" تا از آشیانه سویت پر بگیرم
از بندم رها ساز
تا از غم نمیرم

این آواز غمهاست
بر روی لب من
یا آوازی تنهاست
هم گام شب من"

حالا نمیدونم بخندم یا گریه کنم
تو آینه خودم و می بینم
و میگم این منم؟

یه عقده مث سنگ شده توی قلبم
چی حالا مونده از گذشتم
نمی دونم

حالا اگه جلو چشام یه دختر رو لخت کنن
منم کمک می کنم که بیکینی شو بکنن

پرچم و به باد دادم
و از خودم گم شدم
با قاتل جوونیم عهد بستم
و دست دادم

اونکه عمرمو بر باد داد
رفیقم شد
سی چهل سال
هر چی قرقره کردم پس دادم

تو هر شکل و لباس
مذهبی یا ناسیونالیستم
یه چپ پلاستیکی
رفرمیستم
پوپولیستم

یه نون به نرخ روز خور
یه مار ماهیم
من هیچ چیز نیستم
همان چیز که تو خواهیم

با اینکه با چشام فقر و بدبختی رو دیدم
به ظاهر زار زدم
و ته دلم خندیدم

از وطن و تاریخ وملیتم خوندم
آخر هفته
تو دیسکوها
باباکرم رقصیدم

فری تورو روح فروغ
دیگه بس کن
نخون
آخه صدات مث عذاب وجدانه واسمون

" تا از آشیانه سویت پر بگیرم
از بندم رها ساز
تا از غم نمیرم

این آواز غمهاست
بر روی لب من
یا آوازی تنهاست
هم گام شب من"

خواننده شدم
و از سینه و باسن و رون خوندم
به یاد کافه ها
و زنبازی تو تهرون خوندم

درست که میگن تو منو کردی... خواننده
بعد تو با کسای دیگه می پرم... شرمنده

تو که نیستی میرم تو دبی میدم... کنسرت
فارسی داره یادم میره
اوه مای گاد... شت

شاید از سر بیچارگی
به هر چی تن میدم
چهارده قرنه
که دارن تو سرم میزنن

خدایش
من چی ام؟
فری تو بگو
من کی ام؟
فری نشه که به آخر خط برسم
کم کم...
تو رو کشتن و قهرمان شدی
کف زدن از ما
تو رو جون عمو فری
از ما
بیشتر از این نخواه

آخه زندگی
به سبک تو
پر دردسره
قدم تو راهی
که لحظه به لحظه
خطره!

اصلن من گوسفند
بزار چشامو ببندم
من اهل سیاست نیستم
ببخش شرمندم

" خاک بر سر اون مردمی بکنن که در طول تمام اين سالها نفهميدن که فرقی بين جانی و عالم (آخوند) نيست... "

" تا از آشیانه سویت پر بگیرم
از بندم رها ساز
تا از غم نمیرم

این آواز غمهاست
بر روی لب من
یا آوازی تنهاست
هم گام شب من"

"حتی دنبال جانی رفتن... نمازخوان شدن... ريش گذاشتن...برای اينکه صدتومن پول بگيرن... جهان می گذره، صد تومن پولی نيست؛ ده سال ديگه بيشتر زنده نيستم، ولی اين خيلی بده که آدم فاحشه مغزی باشه.. "

یکشنبه ۱۲ فوریهٔ ۲۰۱۲

بی ریشه گی

0 comments
بی ریشه گی

از شازده کوچولو قبلا نوشته ام... ولی من هرچه از اين کتاب و اين داستان و از اين کاراکتر بگم باز هم کم گفته ام... از اين به بعد می خواهم هر از چندی يک پست در باره اين داستان شگفت انگيز بنويسم... شازده کوچولو هميشه همراه منه، با گوش هام می شنومش، با چشمهام می بينمش و درکش می کنم... و احساسش می کنم... شازده کوچولو حکايت زندگی منه... شما رو نمی دونم...
....

يک قسمتش درباره آدمهائی هست که هر روز می بينيمشون... باهاشون کار می کنيم، حتی باهاشون زندگی می کنيم... شايد هم اصلا خودمون باشيم... آدمهائی که فقط کار ميکنن و کار ميکنن و زندگی بدون عشق و احساس و دوست داشتن رو...، که اگر بشه اسمش رو زندگی گذاشت، شازده کوچولو بهشون ميگه قارچ.!!.... زندگی "با" و "ميان" اينهمه قارچ...

" ... و هیچ وقت یك گل را بو نكرده،
هیچ وقت یك ستاره را تماشا نكرده،
هیچ وقت كسی را دوست نداشته،
صبح تا شب كارش همین است كه بگوید: من یك آدم مهمم! من یك آدم مهمم!
این را بگوید و از غرور به خودش باد كند.
اما خیال كرده...
او آدم نیست، او یك قارچ است! "
....
و نگاهی ديگر، به جنبه ديگری از زندگی ما، آنجا که از بی ريشه گی ميگويد:

"... شازده کوچولو از گل پرسید:
ـ آدمها کجان؟
گل گفت:
ـ باد به اینور و آنورشان می برد...
این بی ریشه گی حسابی اسباب دردسرشان شده!"
...

من شازده کوچولو هستم. باز هم از شازده کوچولو خواهم گفت...

جمعه ۳ فوریهٔ ۲۰۱۲

زندگی...

0 comments
زندگی...
.
.
.

زندگی شاید
یک خیابان دراز است
که هر روز زنی
با زنبیلی از آن میگذرد

زندگی شاید
ریسمانی ست
که مردی با آن
خود را از شاخه می آویزد...

زندگی شاید
طفلی ست
که از مدرسه بر می گردد...

زندگی شاید
افروختن سیگاری باشد
در فاصله ی رخوتناک دو هم آغوشی...

یا عبور گیج رهگذری باشد
که کلاه از سر بر می دارد
و به یک رهگذر دیگر
با لبخندی بی معنی
می گوید
صبح بخير...
.
.
.
زندگی...
.
.
تولدی ديگر..
فروغ

دوشنبه ۲۳ ژانویهٔ ۲۰۱۲

فروغ فرخزاد: پرسناژ مجنون مسخره است

0 comments

فروغ فرخزاد: پرسناژ مجنون مسخره است

مهم ترین معیار رشد یک فرهنگ، همگونی آثار و دست آوردهای آن با شرایط زمانه است. زنده یاد فروغ فرخزاد به این مقوله اعتنای ویژه یی داشت.
در مصاحبه یی که ایرج گرگین در سال ۱۳۴۳ برای رادیو ایران با او انجام داد، فرخزاد برداشت پیش رو، زمانه سنج وآینده نگرش را به شرح زیر بیان کرد:

" امروز همه چیز عوض شده. دنیای ما هیچ ارتباطی به دنیای حافظ و سعدی ندارد. من فکر می کنم که حتی دنیای من هیچ ارتباطی به دنیای پدر من ندارد. فاصله ها مطرح هستند. فکر می کنم که یک عوامل تازه یی وارد زندگی ما شده اند که محیط فکری و روحی این زندگی را می سازند. طرز تلقی یک آدم امروزی، من فکر می کنم، نسبت به آدمی که در بیست سال پیش زندگی می کرده کاملا عوض شده. آن تلقی که از مفاهیم مختلف دارد، مثلا : مذهب، اخلاق، عشق، شرافت، شجاعت و قهرمانی. واقعا چون محیط زندگی ما عوض شده. به نظر من تمام این مفاهیم زاییده ی شرایط محیط هستند. این مفاهیم عوض شده.

من مثال ساده یی بزنم. راجع به عشق صحبت می کنیم. پرسناژ مجنون که خوب همیشه سمبل پایداری و استقامت در عشق بوده از نظر من، که آدمی هستم که جور دیگری زندگی می کنم، پرسناژ او کاملا برای من مسخره است. وقتی علم روانشناسی می آید و پرسناژ او را برای من خرد می کند، تجزیه و تحلیل می کند و به من نشان می دهد که اوعاشق نه، یک بیمار بوده، آدمی بوده که مرتب می خواسته خودش را آزار بدهد. این است که خوب به کلی عوض می شود. شما فکرش را بکنید وقتی لیلی های دوره ی ما توی ماشین کورسی سوار می شوند و با سرعت ۱۲۰ کیلومتر می رانند و پلیس مرتب جریمه شان می کند. آن وقت یک چنین مجنون هایی به درد این لیلی ها نمی خورند، در حالی که این مجنون ها، شما نگاه کنید هنوز که هنوز است توی ادبیات ما (البته ما اسم این ها را ادبیات نمی گذاریم، ولی "ادبیاتی" که بین عده یی مطرح است) هنوز که هنوز است زیر همان درخت بید نشسته اند و دارند با کلاغ ها و آهوها درد دل می کنند.

به هر حال شعر "امروز" ما باید یک شعری باشد که خصوصیات این دوره را داشته باشد. و در عین حال سازنده ی این شعر باید آدمی باشد که به یک حدی از تجربه و هوشیاری برسد که به محتوای شعرش ارزشی بدهد که بتواند در حد کارهایی که توی دنیا عرضه می شود، میان آن ها، خودش را جای دهد. "

برگرفته از کتاب در غروبی ابدی - زندگی نامه، مجموعه آثار منثور، مصاحبه ها و نامه های فروغ فرخزاد- به کوشش: بهروز جلالی- انتشارات مروارید-۱۳۷۶

یکشنبه ۲۲ ژانویهٔ ۲۰۱۲

دوران طلائی شاه...!

5 comments
دوران طلائی شاه...!

در حاشيه گرانی بی سابقه دلار(۲۰۰۰ تومان)، پوند(۳۰۰۰ تومان) و سکه يک ميليون تومان " تا امروز" و سرازيری و شيب شديد اقتصاد و پول ايران به سمت زيمبابوه ای شدن و تبديل پولهای ايرانی به کاغذ پاره...!

برای سايز بزرگتر لطفا کليک کنيد